تصور...

خودتو تصور کن بی او...
شاید بفهمی چی می کشم بی تو...

اینـــــــــــــــــجا
بـــــــــــــــــــــجز دوری تـــــــــو
چیـــزی بــه مــــــــــن نزدیک نیـــــــــسـت …
بعد از این بگذار قلب بی قراری بشکند
گل نمی روید،چه غم گر شاخساری بشکند
باید این ایینه ها را برق نگاهی می شکست
پیش از آن ساعت که بار غباری بشکند
گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند
شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه
تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند
کاروان غنچه های سرخ ،روزی میرسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند
گناه بچه ها چیه میون این قرن جنون که بی صدا پرپر میشن تو شعله های جنگ و خون

دو زولفونت بود تار ربابم چه میخواهی ازاین حال خرابم
توکه باما سر یاری نداری چراهرنیمه شو آیی بخوابم

می دانی … !؟ به رویت نیاوردم … !
از همان زمانی که جای ” تو ” به ” من ” گفتی : ” شما “
فهمیدم
پای ” او ” در میان است …
تنهایی ِ یک درختم
و جز اینام هنری نیست
که آشیان تو باشم!
شاعر:احمد شاملو
کجایی مرگ؟ چرا دیگر سراغ از من نمی گیری؟
کجایی مرگ؟ مگـــر از مـن گــریزانی؟
چنان دلشوره دارم من،چنان دلتنگ دیدارم!
که گویی آسمان هم از حضورم شکوه ها دارد!
دل من خواب می خواهد کمـے آرامش مـطلق!
بیا ای مرگ،بیا از غـــــم رهـــایم کن...

![]()
فرهاد لنگ سوراخ کن فردام سوراخشون کن
ب امید برد استقلال همیشه قهرمان
دنبال کلاغی میگردم
تا قار قارش را به فال نیک بگیرم
وقـتـی…
قاصــدکـهــــا همه لالند...
یک عمر قفس بست،مسیر نفسم را
دیدم طاقت اسم هایی را که می گوید ندارم...

دلتنگی های من به تو رفته اند…
آرام می آیند در سینه می نشینند..
دیگر نمیروند…
شاید تو نمی دانی...!!!
چقدر سخت است ..
یار را .... با یار .... دیدن...!!!

در کـــافه...
کنج دیـــوار...
رو به روی هـــم...
و چه خوب که قهـــوه را نخوردیم!
حرفهایمــان به اندازه ی کافی
تلــخ بود...!
آدمی غــــــرورش را خیلی زیاد .
شاید بیشتر از تمـــــــام داشتــه هــــایــش- دوست می دارد
حالا ببین اگر خودش، غـــــــرورش را بـــه خـــــاطــــر تـــــو، نادیده بگیرد ،
چه قدر دوســتت دارد !
و این را بِفهــــــــــــم آدمیــــــــــزاد !

نه تنها ترکت می کنند
وقت رفتن با تمام پررویی دستور هم میدهند :
مواظب خودت باش ... !


وقتـی یه زن ســیگار کشید
یعنــی دیگه گریه جواب نمیده
و وقتی مــردی اشک ریخت
بدون کار از ســیگار کشیدن گذشته.....!

| |||||
|
۱ فروردین |
|
جشن نوروز/جشن سال نو |
|
|
|
|
۲ فروردین |
عيدنوروز |
|
۳ فروردین |
عيدنوروز |
|
۴ فروردین |
عيدنوروز |
|
۶ فروردین |
روز اميد،روزشادباش نويسي /روز تولد زرتشت |
|
۱۰ فروردین |
جشن آبانگاه |
|
۱۳ فروردین |
جشن سيزده بدر |
|
۱۷ فروردین |
سروش روز،جشن سروشگان |
|
۱۹ فروردین |
فروردين روز،جشن فروردينگان |
|
اردیبهشت | |
|
۱۰ اردیبهشت |
جشن چهلم نوروز |
|
۱۵ اردیبهشت |
جشن ميانه بهار/جشن بهاربد |
|
خرداد | |
|
۶ خرداد |
خرداد روز،جشن خردادگان |
|
۱۳ خرداد |
تير روز،جشن تيرگان |
|
تیر | |
|
۱ تیر |
جشن آب پاشونك،جشن آغاز تابستان |
|
۱۵ تیر |
جشن خام خواري |
|
مرداد | |
|
۷ مرداد |
مرداد روز،جشن مردادگان |
|
۱۰ مرداد |
جشن چله تابستان |
|
شهریور | |
|
۴ شهریور |
زادروز داراب (كوروش) |
|
۴ شهریور |
شهريور روز،جشن شهريورگان |
|
مهر | |
|
۱۶ مهر |
مهر روز،جشن مهرگان |
|
۲۱ مهر |
جشن پيروزي كاوه و فريدون |
|
آبان | |
|
۱۰ آبان |
آبان روز، جشن آبانگان |
|
۱۵ آبان |
جشن ميانه پاييز |
|
آذر | |
|
۱ آذر |
آذر جشن |
|
۹ آذر |
آذر روز، جشن آذرگان |
|
۳۰ آذر |
جشن شب يلدا |
|
| |
|
دی | |
|
۱ دی |
روز میلاد خورشید؛ جشن خرم روز، نخستین جشن دیگان |
|
۸ دی |
دی به آذر روز، دومین جشن دیگان |
|
۱۵ دی |
دی به مهر روز، سومین جشن دیگان |
|
۲۳ دی |
دی به دین روز، چهارمین جشن دیگان |
|
بهمن | |
|
۲ بهمن |
بهمن روز، جشن بهمنگان |
|
۵ بهمن |
جشن نوسره |
|
۱۵ بهمن |
جشن ميانه زمستان |
|
۲۹ بهمن |
جشن سپندارمذگان، روز عشق |
|
اسفند | |
|
۵ اسفند |
جشن اسفندگان |
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنجفکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
....غنچه از خواب پرید ... و گلی تازه به دنیا آمد ...خار خندید و به گل گفت : سلام ... و جوابی نشنید ...خار رنجید ولی هیچ نگفت ...ساعتی چند گذشت ... گل چه زیبا شده بود ...دست بی رحمی آمد نزدیک ... گل سراسیمه ز وحشت افسرد ...
لیک آن خار در آن دست خلید .. و گل از مرگ رهید ...صبح فردا که رسید .. خار با شبنمی از خواب پرید ...گل صمیمانه به او گفت : سلام ...
چه زیباست که خاری گل دهدو چه بی حیاست گلی که خار را دوست نداشته باشدگل اگر خار نداشت، دل اگر بی غم بود، اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،زندگی ،عشق، اسارت ،قهر ،آشتی، هم بی معنا بود
همه کس عکس گل یار به تماشا خواهدلیک از آن گل که در او خار نیست تمنا نکنیم
زندگي با همه وسعت خويش
محفل ساكت غم خوردن نيست
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست
اضطراب وهوس ديدن و ناديدن نيست
زندگي جنبش جاري شدن است
زندگي کوشش و راهي شدن است
از تماشاگه آغازحيات تا به جايي كه خدا مي داند.
زندگي چون گلسرخي است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف،
يادمان باشد اگر گل چيديم،
عطر و برگ و گل و خار،
همه همسايه ديوار به ديوار همند..=
نقاشی اش زیاد خوب نبود !
اما راهش را خوب کشید و رفت ...

کارگـری خسـته ، سکـه ای از جیب جلیقـه ی کهنـه اش در آورد
تا صـدقه دهــد ...
جملـه ی روی صنـدوق را دیـد و منصـرف شــد !
صدقــه عمـر را زیــاد میـکند . . .
این روزهـا ....
همه ادعا دارن طعم خیانت را چشیده انـد !
همه ادعا دارن که بـدی را به چشم دیده انـد ؛
همه ادعا دارن که تنــهایی را کشیده انـد ،
پـس کیـست کـه این دنیـا را به گنــــد کشیده است ... !!!؟؟؟
درد من تنهایی نیست؛
بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت؛
بی عرضگی را صبر
و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می نامند ....
بگذار بمیرم....
وقتی که لبهایت بوی سیگار میدهد
درحالی که میدانم سیگاری نیستی....
گاه دلتنگ میشوم ،،
گوشه ای مینشینم و حسرتها را میشمارم !!
دلتنگ تراز همه دلتنگی ها !!
و باختن ها را ،،
و صدای شکستنها را ،،
و وجدانم را محاکمه می کنم .. !
من کدامین قلب را شکستم و كدامین امید را نا امید کردم ،،
و کدامین احساس را له کردم ،،
و کدامین خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم ،،
که این چنین دلم گرفته و غمگينم .. ؟!!
این ترانه بوی نان نمیدهد ،،
بوی حرف دیگران نمیدهد ..
سفره ي دلم دوباره باز شد ،،
سفرهای که بوی نان نمیدهد ..
نامهای که ساده و صمیمی است ،،
بوی شعر و داستان نمیدهد ..
با سلام و آرزوی طول عمر ،،
که زمانه این زمان نمیدهد ..
کاش این زمانه زیر و رو شود ،،
روی خوش به ما نشان نمیدهد ..
یک وجب زمین برای باغچه ،،
یک دریچه ، آسمان نمیدهد ..
وسعتی به قدر جای ما دو تن ،،
گر زمین دهد ، زمان نمیدهد ..
فرصتی برای دوست داشتن ،،
نوبتی به عاشقان نمیدهد ..
هیچ کس برایت از صمیم دل ،،
دست دوستی تکان نمیدهد ..
هیچ کس به غیر ناسزا تو را ،،
هدیهای به رایگان نمیدهد ..
کس ز فرط هایوهوی گرگ و میش ،،
دل به هیهی شبان نمیدهد ..
جز دلت که قطرهای است بیکران ،،
کس نشان ز بیکران نمیدهد ..
عشق نام بینشانه است و کس ،،
نام دیگری بدان نمیدهد ..
جز تو هیچ میزبان مهربان ،،
نان و گل به میهمان نمیدهد ..
ناامیدم از زمین و از زمان ،،
پاسخم نه این ، نه آن … نمیدهد ..
پارههای این دل شکسته را ،،
گریه هم دوباره جان نمیدهد..
خواستم که با تو درد دل کنم گریهام ولی امان نمیدهد ...
تو کجایی سهراب ؟
قدر یک قاصدک، از تو اثری می خواهم
هی راه مرا طی کند و هی تو نیایی
هی من بسرایم که تو این بار بیایی
آنقدر به تکرار بیفتم که سرانجام
از گردنه ی زخمی تکرار، بیایی
من راه نشین توام آیا شود آن روز
کز پیچ و خم کوچه و بازار بیایی؟
آنگاه که در یورش این کومه ی تاریک
از من اثری نیست، چه بسیار بیایی!!!
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بیخورشیدند
از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشمهای نگران آینهی تردیدند
نشد از سایهی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند
چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند
غرق دریای تو بودند ولی ماهیوار
باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند
در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند
سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصلها را همه با فاصلهات سنجیدند
تو بیایی همهی ثانیهها، ساعتها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند
|
یا رب تو حاضری و به نامت چه می کنند
وان پختگان تحفه خامت چه می کنند
شاهین های شب زده در آشیانه ات
با مرغکان خسته بامت چه می کنند
در زیر نقش حایل صد پاره ات به مکر
در چشم صبح و کوری شامت چه می کنند
زنجیر های وحشی صیادهای هار
با آهوان زخمی و رامت چه می کنند
اهریمنان خاک جهانت به سرکشی
پس قدسیان حول زمامت چه می کنند
مطرب به شعله زن که به چنگت چه می زنند
ساقی نظاره کن که به جامت چه می کنند
یاران به گرد خال سیاهت ولی دریغ
با بی دلان حلقه دامت چه می کنند
با آن نگار عشوه گر از سوی ما بگو
آن پرده ها به ماه تمامت چه می کنند
چون نیست شر و خیر جهان شاهدا بپرس
هم دیو و هم فرشته به کامت چه می کنند

خانه ام گم کرده ام یا شهر ما دیگر شده؟ این درخت ماست کاین طور خسته و بی بر شده؟
آن خیابان ها چه شد،یا آن که آن دیوارها یادگاری ها کجایند گل چرا پرپر شده؟
"نیستیم آزاد در ایران ویرانم چرا؟"
باور مردم چه شد،گم شد همه پندارها گنگ و قایم شد صفا و دوستی پشت همه دیوارها
شاه شاهان رفت زین پس جای او ماچ باید کرد زوری دست این سردارها
"نیستیم آزاد در ایران ویرانم چرا؟"
از برای چه چنین ناراحت و گریان شدیم این چه حرفی ست چرا از بهر شه حیران شدیم
منقلب گشتیم تا بهتر شود این زندگی ای دل غافل که ما در به در و ویلان شدیم
"نیستیم آزاد در ایران ویرانم چرا؟"
صفحه ام را میگشایم مینمایم جستجو کای گوگل جان من به قربانت بگو آن مرد کو؟
خسته ایم آخر بس است رنگ و فریب انتظارش می کشیم آن خوش نوای خنده رو
"نیستیم آزاد در ایران ویرانم چرا؟"